تبليغاتX
AMOORAMIN
AMOORAMIN
کودکانه (شعر.داستان.بازی.عکس و...)

عید غدیر

عید بزرگ ولایت،عید غدیرخم، برهمه مبارک باد

دشت غوغا بود ، غوغا بود ، غوغا در غدیر                   موج مى ‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر
 
در شکوه کاروان آن روز با آهنگ زنگ‏                       بى‏ گمان بارى رقم مى‏ خورد فردا در غدیر
 
اى فراموشان باطل سر به پایین افکنید                      چون پیمبر دست حق را برد بالا در غدیر 

حیف اما کاروان منزل به منزل مى ‏گذشت‏          کاروان مى ‏رفت و حق مى‏ ماند تنها در غدیر  




نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/09/14 توسط عمورامین

عمورامین

عید بزرگ قربان بر همه شما مبارک

عید قربان :عيد پاک ترين عيدها است عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديک شدن دلهايي است که به قرب الهي رسيده اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.

اما...

همه می دونیم که عید قربان چه عید بزرگ ومبارکیست اما نمی دونم شما هم با من موافقید یا نه که یه صحنه توی این عید بزرگ خیلی خوشایند نیست اون هم سر بریدن...

عمورامین

عید قربان

نظر شما چیه؟




نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/09/07 توسط عمورامین

هفته گذشته هفته بسیار شلوغ وپر کاری برای عمورامین وگروهش بود.از یک طرف هفته وروز جهانی کودک واز طرفی دیگر هفته نیروی انتظامی.به بهانه روز کودک ودر کل هفته کودک برنامه های زیادی داشتیم که یکی از بهترین هایش همکاری با عمو فربد وخاله نرگس بود که شرکت ماهک تدارک دیده بود.برای هفته نیروی انتظامی هم برنامه های زیادی در مکانهای مختلف وشهرستانها داشتیم که عمده آنها جنگ شادی شبانه بود که هر شب در فرهنگسرای بهمن اجرا می شد.برنامه های جذابی که بهترین هایش همکاری با (عمو های فیتیله ای وخاله سارا) بود . در این جشنها موفق شدم بعضی از دوستان وبلاگی که لطف کرده بودند وبه جشنها آمده بودند را از نزدیک ببینم.عکسهای زیر نمونه ای از جشنهای هفته گذشته می باشد.

روز جهانی کودک

amoramin

عمو رامین

عمورامین وروز جهانی کودک

افتتاحیه هفته نیروی انتظامی(فرهنگسرای بهمن)

عمورامین و نیروی انتظامی

عمورامین وعموهای فیتیله ای در تالار شهید آوینی

عمورامین وفیتیله ها

عمورامین amoramin

amoraminعمورامین

عمورامین amoramin

عمورامین وخاله سارا در تالار شهید آوینی

عمو رامین وخاله سارا

عمورامین وخاله سارا

عمورامین وخاله سارا




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/07/20 توسط عمورامین

عمورامین وروز جهانی کودک

سلام به دوستان خوب ونازنین عمورامین

شرمنده که این روزها کمتر به وبلاگم می رسم ونمی تونم به شما سر بزنم.

درسته به خاطر همزمانی روز جهانی کودک وهفته نیروی انتظامی حجم برنامه هام زیاد شده.اما در اولین فرصت یه سر وسامانی به مطالبم می دم.خبر های جدید زیاده اما باشه برای یه فرصت خوب.

برای دوستانی که مایلند در بعضی از برنامه های عمورامین در این چند روز شرکت کنند آمار چند برنامه رو می ذارم.منتظرتون هستم.

۵شنبه صبح شهرری-سالن شهید مدرس:به مناسبت روز جهانی کودک(عمورامین وخاله نرگس وپنگول)

شنبه شب ساعت۲۰ -فرهنگسرای بهمن:هفته نیروی انتظامی(عمورامین وگروه فیتیله ایها وعمو قناد)

۱شنبه شب ساعت۲۰-بهمن -تالار آوینی:هفته نیروی انتظامی(عمورامین وخاله سارا)

البته عمورامین از چهارشنبه ۱۵/۷/۸۸ تاسه شنبه۲۱/۷/۸۸ هرشب در فرهنگسرای بهمن خواهد بود ویه چند برنامه هم در پارک آب وآتش

روز جهانی کودک برهمه بچه های دنیا مبارک باد

هفته نیروی انتظامی بر همه پلیسهای مهربون مبارک باد

عمورامین وهفته نیروی انتظامی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/07/15 توسط عمورامین

روز اول مدرسه

هوا خیلی سرد بود.باد می اومد وبرگهای درختان در حال ریزش.صدای رعد وبرق آدم رو به وحشت می انداخت.بالاخره رسیدیم.برای آخرین بار التماس کردم اما دوباره همون نگاه های قبلی یعنی که التماس نکن وراه بیفت.دیوارهای بلند وزخیم همراه با سیمهای خار داری که روی آنها بود آدم رو می ترسوند.بعد از چند لحظه در بزرگی باز شد .پیرمردی جلو آمد .موهای بلند.لاغر وقدی کشیده.صورت چروکیده ای داشت وانگار سالها بود حمام نرفته بود.دستش رو دراز کرد وگفت بیا.با ترس سرم رو بالا بردم ونگاه کردم.چشمهای قرمزش حسابی من رو ترسوند.دوباره با صدای خشنش گفت:بیا.هیچ دندانی در دهان نداشت امادرعوض ناخنهای بلند وتیز ی داشت که انگار زیر اونها میکروبها خونه کرده بودند.تو فکر بودم که دوباره داد زد :بیا.به خودم اومدم وچند قدم عقب عقب رفتم که ناگهان به چیزی برخورد کردم.برگشتم نگاه کردم.درسته پدرم بود خواستم بپرم بغلش که اخمی کرد وگفت برو.با سر اشاره کردم نه.دوباره تکرار کرد البته کمی خشن تر :برو.ناگهان فکری به سرم زد.درسته فرار.سریع به اطرافم نگاه کردم وراهی پیدا کردم اما هنوز فکرم به پایان نرسیده بود که دستهامو در دستان پدرم واون پیرمرد ژولیده دیدم.دیگر راهی وجود نداشت وتلاشم بیهوده بود اما باز فریاد می زدم وکمک می خواستم.آنها در نهایت بی رحمی من را به داخل می بردند وکسی نبود که به فریادم برسه.تنها نگاه گریان مادرم بود که از پشت شیشه ماشین من را بدرقه می کرد.درسته من به 12سال تحصیل با اعمال شاقه محکوم شده بودم واین تازه روز اول من در مدرسه بود.

...

این خوابی بود که من در شب قبل از شروع مدارس در کلاس اول دیدم وهربار که یادش می افتم می خندم وخاطرات خوب مدرسه برایم زنده می شود.

( با عرض پوزش از :بابای مهربان مدرسه،پدرها ومادرها )




نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/07/04 توسط عمورامین
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات دیگر

   آمار بازدیدکنندگان

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت